گفت و گویى با بقیع

 

 

باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع

تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع


خاكى اما برتر از افلاك دارى جایگاه

در تو مى‏بینم شكوهِ آسمان را اى بقیع


پنج خورشیدِ جهان‎افروز در دامان تست

كرده‏اى رشك فلك این خاكدان را اى بقیع


مى‏رسیم از گرد ره با كوله بار اشك و آه

بار ده این كاروانِ خسته جان را اى بقیع


بیت الاحزان بود و زهرا، هیچ كس باور نداشت

تا كنند از او دریغ آن سایبان را اى بقیع


عاقبت از جور گلچین، سایه این گل شكست

در بهاران دید تاراج خزان را اى بقیع


گرچه باغ یاس او پُر شد ز گل‎هاى كبود

با على، زهرا نگفت این داستان را اى بقیع


سیلى گلچین چو گردد با رخ گل آشنا

بلبل از كف مى‏دهد تاب و توان را اى بقیع


حامل وحى الهى، گاهِ ابلاغ پیام

بوسه مى‏زد بارها آن آستان را اى بقیع


اى دریغا روز روشن، دشمنِ آتش فروز

بى امان مى‏سوخت آن دارالأمان را اى بقیع


قهر دشمن آنقدر دامن به آتش زد، كه سوخت

عاقبت آن طایر عرش آشیان را اى بقیع


اى دریغا در میان شعله، صاحبخانه سوخت

سوخت این ناخوانده مهمان، میزبان را اى بقیع


دیگر از آن شب على از درد، آرامى نداشت

داده بود از دست چون آرام جان را اى بقیع


با دلى لرزان، ز بلبل پیكر گل را گرفت

یاد دارى گریه‏هاى باغبان را اى بقیع


لرزه مى‏افتد به جانت، تا كه مى‏آرى

به یاد لرزش آن دست‏هاى مهربان را اى بقیع


جز تو غم‏هاى على را هیچ كس باور نكرد

مى‏كشى بر دوش خود بارى گران را اى بقیع


باز گو با ما، مزار كعبه‎ی دل‎ها كجاست

در كجا كردى نهان آن بى‏نشان را اى بقیع


قطره‏اى، اما در آغوش تو دریا خفته است

كرده‏اى پنهان تو موجى بیكران را اى بقیع


چشم تو خون گرید و «پروانه» مى‏داند كجاست

چشمه ‎ی جوشان این اشكِ روان را اى بقیع

محمد علی مجاهدی